پرهامپرهام، تا این لحظه 6 سال و 4 ماه و 3 روز سن دارد

پرهام گمپ گل مامان و بابا

پرهام حس خوب زندگی

درست زمانی که بین بایدها و نبایدها مصمم میشوی بنشینی بر سر سجاده مهرش و از خدا نام مادر را احساس کنی ،آن زمان است که خدا نعمتش را،منتش را،بر سرت تمام کندو نام زیبای مادر را برازنده باقی اسمت کند،پرهامم توآمدی و به لطف بودنت بهترین حسها را تجربه کردم و به ضمانتت وام مادرانه گرفتم یادم بماند که همه ی اینها خستگی دارد،نگرانی دارد ،از خود گذشتگی دارد،این حذف خودها در خیلی از جاهای زندگی سخت است،گاهی درد دارد،یادم باشد تصمیمی که گرفتم تصمیم کبری است و خیلی بزرگ اما به همه مادرانگی می ارزد، نمی ارزد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟   دیووونتم ...
20 بهمن 1392

تولد عمو محمد

شلام دوشتان عژیژم امروز تفلد عمو ممد هشت و من واسش یه تیشرت خیلی خوستل خریدم الان دالم کادوش میگیلم خوووب حالا میذاریمس توی پاکت خوستل تا عمو ممد خوسس بیاد چقدر پیاده مهمونی رفتن شخته  مخصوصا چهار دشت و پا آخه من هنوز کوچولو هشتم و نمیتونم راه بلم خوب حالا یه کوچولو اشتلاحت میتنیم فکر کنم دلست اومدم همین جا تفلده ,بله اونم کیکه آخ جووووون واونم عمو ممده,لطفاخوانندگان مجرد چشماشون درویش کنن آخه عمو ممدم هنوز مجلده عمو ممد تفلدت مبالک ایسااله از هدیه من خوست بیاد واهی عمو ممد از هدیه ی من خوسس اومده و کلده تنش حالا عمو ممد پیش به سوی خولدن کیک تفلد,بد...
13 بهمن 1392

پرهام درایرانلند

عزییز مامان دیروز به همراه بابایی و عمه لی لی و صبا جونم رفتیم پارک سرپوشیده ی ایرانلند اونجا پسر خوشگله ی ما حسابی خوشگذروند منو بابایی دوست داریم زود زود ببریمت پارک تا حسابی کیف کنی   این ماشینه تا تونست عزیز کوچولوم هم زد خوشکل مامان اینجا کم کم داشت خوابت میبرد با وجود اینکه آقا ریزه ی ما حسابی خواب آلو شده بود، از پارک که اومدیم بیرون پاهات تکون میدادی و میگفتی اِ  اِ  یعنی برگردیم کلوچه ی مامانی بیشتر از تو به من و بابایی خوش گذشت از بس که ذوقت کردیم ...
12 بهمن 1392

پرهام مثل قند میمونه

قند و نبات مامان و بابایی تو روز به روز داری خوشمزه تر خواستنی تر بامزه تر بلا تر میشی الهی دورت بگردم خوشکلم امروزهم مثل همیشه برای باباجون دلبری کردی زمانی که بابا جون میخواستن نهار میل کنن جنابعالی توی بغلشون نشسته بودی و از دست باباجون غذا میخوردی میدونی چی جالبه؟ هر کاریت میکردیم از بغلشون پایین نمیومدی و دیروز یک لحظه فقط یک لحظه ازت غافل شدم و تمام دستمالهای جادستمالی خالی کردی قربون شیطنتات بشم من آقا پرهام و یاد گرفتی کلاغ پر کنی, الهی مامان قربوووون اووون انگشتای کپل مپلت بره و صورتمون میاریم جلو تو هم بوس صدا دار میکنی من کلی ذوق میک...
11 بهمن 1392

مخملک

  عزیز دلم کوچولو موچول مامان،از روزی که شروع کردم خاطراتت را ثبت کنم تصمیم گرفتم چیزهایی برات بنویسم که زمانی که در آینده میخونی خنده روی لبای نازت بشینه و از غم و ناراحتی و درد و مریضی واست ننویسم حالا امروز از مریضی مینویسم که خدارو شکر عزیز دلم بهبود پیدا کرده و جای هیچ نگرانی نیست فقط جهت اطلاع عزیز دلم هست که بدونه در کودکی به این بیماری مبتلا شده و بدنش در مقابل مخملک مقاوم شده است عزیز خوشکلم چند روز پیش روی شکمت دونه های ریزی نمایان شد و ساعت به ساعت بیشتر میشد و کم کم روی کمرت و بعد هم روی دستات و پاهات حسابی نگران شده بودم و دل تو دلم نبود زنگ زدم به مامان جون و بهم گفت هیچ نگران نباش ،اسم این بیما...
7 بهمن 1392

تولد مامانی

  تولدم مباااااااااارک عزیز دلم امسال هم مثل هر سال بابا محسن واسه ی تولدم سوپرایزم کرد حتما زمانی که بزرگ شدی و داری این پست میخونی خودت متوجه شدی که بابایی همش تو کار سوپرایز کردنه   امسال هم واسه ی اینکه من از نقشه هاش با خبر نشم تولدم یک روز زودتر واسم گرفت و حسابی حسابی سوپرایزم کرد خوشبحال من که تو و بابامحسن دارم کوچولو موچول مامان خیلی زحمت کشیدی و هم چنین پاره ی تنم بابا محسن گلت عزیز دلم بابا جون و آقاجون و مامان جوونها و عمو محمد هم در جشن کوچولوی ما شرکت داشتن و حسابی شرمندم کردن ...
3 بهمن 1392

دندون 6

قند عسلم ، عزیز دلم روییدن ششمین دندونت مبارک فرشته ی کوچولوم این دندون خوشگل هم در سمت راست دو دندون بالا روییده است                             عزیز دلم این دندون جدید با تب و بیقراری اومد. چند شب پیش از خواب پریدی و دیدم که بدنت داغه خداروشکر با پاشوره و قطره ی استامینفون رفع شد. الهی مامان ریحانه بمیره وقتی دست میزدی به شکمت میگفتی (داغ داغ داغ ) چقدر خوشحالم که خداوند پسر صبور وآرومی مثل تورو قسمتم کرد! آرامش تو، به منم ارامش میده پسرم..ممنونم ازینکه پسر صبوری هستی! ...
1 بهمن 1392
1